تب نگاهت

     
 آهای ! کافه چی ، میزهایت را تک نفره کن ،

 مگرنمی بینی ؟ همه تنهاییم !


 بانونوشت:کامنتهاپاسخ داده خواهدشدکسی

 رابه عرصه ی احساساتم دعوت نمیکنم

اما حضورت راای رهگذرگرامی میدارم....

نه لینک میشوم ونه لینک میکنم هیچ کامنت خصوصی

 درکارنخواهدبود

بانونوشت ها کار من است لطفاکپی نکنید با منبع یا بی منبع

این وبلاگ هرشب بروزمیشود.این وبلاگ مخاطب خاص ندارد

راستی یادم رفت بگویم:


به جنگل خیال من خوش امدی غریبه....
 

 

       

 

 
نوشته شده در  ساعت 22:13  توسط asal  
   
 
 
 

+ یکی هست که دیگه نیست 

آروم بخواب .... مهربان قلب ها.. 

(1363-1393)

 
نوشته شده در  ساعت 0:34  توسط asal   | 
   
 
 
مهم نیست که روزهای ادم به بطالت بگذرد مهم این است 

که میان اینهمه دل مردگی افسوس چیزهای از دست رفته رو نخوری 

حتی اگه تمام روز بخندم و از شدت خنده یقه بدرم 

شب اینجا میشم خانوم سنگین و رنگین متفکر :) 

خوب وبدش به قضاوت شما 

+کامنتا به زودی تایید میشه 

+دوستتون دارم قد اهنگ جدید وبلاگ  :)

 
نوشته شده در  ساعت 0:49  توسط asal   | 
   
 
 
باونوشت:پشت هر خندیدن غمی باشد از تنهایی 

و ازتویی که نبودی وهیچوقت هم نخواهی بود 

این روزهای سرد پاییزی برود به جهنم.. 

کلی فکرهای وحشی توی سرم میدوند انگار قبیله ای 

وحشی را اینجا رها کردند و من ناتوانم در مهار زمامشان 

من اگر من بود زمام عشق تورا محکم میکرد 

که اینگونه حاجی حاجی مکه رها نکنی مارا...هه.... 

چه حرفهای بی سر و تهی 

پاییزتان بی خزان

 
نوشته شده در  ساعت 13:46  توسط asal  
     
وای از روزی که خدا بخواهد جانم را بگیرد !


من چگونه تو را به او بدهم ؟ !

 
نوشته شده در  ساعت 0:27  توسط asal   | 
   
 ...
 
مثل مخروطهای معکوسم

جای پای تو خاک می بوسم

هرنسیمی که می وزد بی تو

می دمد مرگ را به فانوسم...

احمدپروین

 
نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط asal  
     
سرم سنگینی می کند !
بر تنم …
کو شانه ات ؟

 

+شانه سرت هم قبول است ما به عشقبازی شانه با

زلفانت بسی خوشیم جانا...

 
نوشته شده در  ساعت 21:52  توسط asal   | 
   
 
 
بانونوشت: تاحالا ماشینت را برده ای کارواش؟

که فردایش باران بزند دراین شهر لعنتی؟؟؟

حال من این روزها حال همان ماشین است...

 
نوشته شده در  ساعت 22:19  توسط asal  
   
 
 
  غافلی از حال دل ، ترسم که این ویرانه را


دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند !

 

+ مهم کمیت حضورم اینجا نیست کیفیتش

من هنوزم پابند اینجام

 

 
نوشته شده در  ساعت 23:19  توسط asal   | 
     
بانونوشت :دامنم سفید بود

وساده

کمرنگ و کم چین

اما یک روز زیبای بهاری

خدا تورا انداخت در دامنم

وحالا من صاحب پرچین ترین وگل گلی ترین

دامن جهانم... وتومیدانی که همین مرا بس است

برای خوشبخت ترین دخترعالم بودن...

47811639269899814483.jpg

 
نوشته شده در  ساعت 1:38  توسط asal   | 
     
لشگری نیست که درقبضه ی مویت نرود

امپراطوری رویت همه را می گیرد


اندکی باد بپیچد سر زلفت بانو


گلفروش سر هر کوچه عزا میگیرد

 

 
نوشته شده در  ساعت 21:44  توسط asal   | 
   
 
خواب خوبی دیدم

کاش تعبیرش تو باشی...

 
نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط asal   | 
     
بانونوشت: بیا هم را دوست داشته باشیم

فارغ از هر ترس و گمانی

ترس از نرسیدن ها

گمان نبودن ها...

به هیچ چیز آینده فکر نکنیم و فقط عاشق باشیم

همین و همین....

 
نوشته شده در  ساعت 23:34  توسط asal   | 
     
دکتر گفت : برایت آرام بخش نوشته ام !


اما هرچه داخل نسخه ام نگاه کردم نام تو نبود

 

+عکس مورد نظر یاد توست که باچشم دیده نمیشود.....

 
نوشته شده در  ساعت 22:27  توسط asal   |